خرید بک لینک

سلام

این کمر درد و پا درد باعث شده به محض اینکه میرسم خونه و ناهار میخورم،نیم ساعتی را روی تختم دراز بکشم، کمر دردی که از دوران ارشدم  به طور همیشگی همراهم شد هر چند قبلشم کمردرد را موقع کار سنگین داشتم... خب آدمیزاد بگیره دراز بکشه، طبیعتا خوابش میبره ولی من چند وقته یک دقیقه عصرا هم خوابم نمیبره البته معدود وقتها شده که بی هوش شدم.... پریروز با استراحت نیم ساعته هم مبارزه کردم و به اتفاق خواهری فیلم" این سیب، هم برای تو" و بخشهایی از " خندوانه" را تماشیدیم انصافا به هردومون چسبید


دیروزم  خواهری را مجبور کردم تا بریم پیاده روی و بازار گردی... لباس بافت بلند ازونا که آستین کوتاه دارن، میخواستیم که پیدا نکردیم و یکم وسیله و واجباتمون را خریدیم  و اسنک خوردیم و  خودم یک لاک قرمز خوشگل و یک خط لب قرمز ناز (ازونجایی که با وسیله آرایشی بیگانه ام، فکر میکردم رژه) خریدم... هر چند میخوام از خط لبم به عنوان رژ استفاده کنم... دیشب، آخر شب با سختی به لبم زدم چون خیلی نرم نیس عینهو رژ صبح که بیدار شدم در حد اینکه لبم بی رنگ نباشه، بود... لب های من صورتی خیلی کمرنگه،این خط لبه، واسم خوبه و خوشگلم میکنه ولی خوب اهل آرایش نیستم ولی میخوام مثل دیشب هر شب موقع خواب بزنم که صبحا لب هام لااقل رنگ داشته باشه.. هیچکسیم نمی فهمه من رژ زدم 

بوی پاییز عجیب لذت بخش بود دیروز مخصوصا اینکه از پارک رد شدیم و کلی پیاده روی داشتیم و هوا خیلی تمیز بود


امروز از شدت  ناراحتی روحی خرابناکم بالاخره یک ساعت خوابیدم هر چند وسط مسطاش بیدار میشدم و مشکلات و آینده و ترسش تنم را میلرزوند ولی خوابم آرومم کرد


راستی، امروز جلد دوم کتاب قصه امیر علی نبویان را تمومیدم... این دو جلدش، طنز جالبی داره و یه جاهاییش خنده به لب میاره... کتاب بعدی میخوام یک کتاب صوتی باشه.. نمیدونم میشه سرکار با اون همه سر وصدا و ور ورای همکارا به انجامش برسونم یا خیر.... کتاب امیرعلی را هم به سختی و تو زمان بسیار طولانی تونستم بخونم........ من تو محیط سر وصدا دار حتی میتونم کتاب درسی و اونایی که نیاز به تمرکز دارن را بخونم، ولی آدم های بسیار شلوغی دور و برمه!!!!!!! که نمی تونم راحت به کتاب خوندنم ادامه بدم..اییییییییییییییییییش


خاطرات روزای قبل:

* تولد خواهرک آخرای مهر بود که همزمان بود با دندون درد و نوبت دندون پزشکیم ولی رفتم یک کیک خوشگل و خوشمزه سفارش دادم.. کیکش خرس پو یا همون وینی خرسه بود و با چاپ عکس عالی در اومد خواهرم حسابی سوپرایز شد، باورش نمیشد ما ازین کارا و حرکتها بزنیم

**اون روزیم که رفتیم شهر مجاور، دندونپزشکی... منو و بابا و خواهر بودیم و بعد عصب کشی دندونم رفتیم تله کابین و درسته جای خواهرک خالی بود ولی خوب بود .. از پدرم بعید بود که خودش پیش قدم بشه برای اینجور تفریح ها


اضافه نوشت در۲۰ آبان: عصر بعد سرکار، حسابی کمرم درد میکرد، یه خرده دراز کشیده بودم رو کمرم که یکی از دوستان پیام داد بهم و چند تا سوال واسه نوشتن مقاله اش داشت و تنظیماتword، آخرشم اومد خونمون و به لپ تاپش ور رفتم تا درست شد... خیلی دعای خیرم کرد، گفت کاش همکلاسم بودی، به محض اینکه دیدمت، غرق ارامش شدم... آرامش ظاهر من را خیلیا گفتن، هیچوقت نگرانیام و اشوب دلم مشخص نیس، چرا نباید مردی به عنوان همسرم باشه و این ارامشم را بهش بدم و زندگیم هدف دار شه و روز بروز عقب تر نمونم!!

اکثردوستای دوران لیسانسم  درگیر زندگی  خودشون  هستن و دوستای ارشدم، درگیر ازمون دکترا و من این وسط زندگیم چیزیش به زندگی ادمیزاد نمیخوره.. خیلی دلم میخاد ادامه تحصیل بدم، از اول اول ارشد گفتم تا اخرش میرم ولی روزگار برام نساخت..

برچسب: نویسنده: مهتاب جعفری تاريخ: پنجشنبه 11 آذر 1395 ساعت: 12:55

صفحه بندی