خرید بک لینک

سلامimage

حیفم اومد ننویسم!!! الان هم با چشمانی خواب آلود و دراز کش روی تختم می نویسم:))

آخرین روزای سال ۹۶ عین اولین روزای این سال، دوباره عازم تهران شدیم خانوادگی... بخاطر مصاحبه من که واسه شرکت های دا. نش بنیا. ن بود...

دقیقا روز تولدم، راهی سفر شدیم و ماشینمون را حرم امام خمینی پارک کردیم و با مترو عازم خیابون ولیعصر تهران شدیم و توی یک خونه یا بهتره بگم مهمانسرای تر و تمیز و خوش جا به مدت ۴ شب مستقر شدیم..مکان مصاحبه خیابان انقلاب همدم سالهای دوران ارشدم و دانشگاه تهران بود.. خخخ بالاخره من از سر در این دانشگاه رد شدم.. حیف عکس نگرفتم

اونجا هم اتاقی ارشدمو دیدم و یکساعتی بعد مصاحبه با هم یه کوچولو گپ زدیم و به من یک روسری هدیه داد و من یک جعبه موزیکال به شکل گرامافون هدیه دادمش.. سفر چند روزه ما، شامل گشت و گذار تو خیابان هفت تیر یعنی دنیای مانتو بود.. فقط یک مانتو مشکی خیلی ساده خریدم. مانتوهاش قشنگ بودن ولی خب جایی نداشتم برم که اون مانتوهای شیک لازمم باشه و از طرفی دل مردگی من اجازه نداد به آینده خوش بین باشم و لااقل توی دنیای مانتوها دست خالی برنگردم

پل طبیعت و پارک آب و آتش رفتیم.. نمایشگاه موسیقی و صنایع دستی روستایی و عشایری رفتیم که محیط خیلی قشنگی براش درست کرده بودن و خوراکی ها و لباس محلی مردمان سرزمینم و البته موسیقی محلی گوشه گوشه ایرانم واقعا دل چسبش کرده بود.. هر چند خستگی زیادی هم داشت و از بس صدا و آهنگ های مختلف با ولوم زیاد تو گوشمون بود، سردرد گرفتیم:)))

.. از هیاهو و ایام عید سه راه جمهوری و ولیعصر هم بی نصیب نبودیم .. حاجی فیروز و بساطش!! گروه موسیقی متروی میدون ولیعصر و بساط دستفروش ها و زنده بودن شهر و باقالا و لبوی گوشه خیابون هر چند ما نخوردیم و ....

خانواده روز مصاحبه من، سری هم به پارک ساعی زدن که من نبودم و فقط محل قرارمون شد روبروی پارک ساعی و از اون پله های رنگی معروف روبروی پارک و اون جوی آب پت و پهن روبروی پارک بی نصیب نموندم.. عجب آب زلال و با سر و صدای قشنگی هم جاری بودimageimage

راستی این سری حس و حالم به تهران ، استرس و نگرانی داشتم و ترسیدم نکنه مصاحبه قبول شدم، محل کارم تهران باشه و من چه کنم با تنهایی مجدد و غربت و دوری ها:/

که دیروز نتیجه مصاحبه را زدن و منو هم اتاقیم هر دو اولویت آخر شدیم و یعنی یه جورایی رد شدیم!! در عجبم و حالم بهم میخوره از ظاهرسازی ها و تو بوق کردن ها و اخر ما جوان ها را مسخره خودشون کردن!! انشاالله بزودی اون کار دلخواهم نصیبم بشه، الهیییییی آمین

بعد سفرمون، هم ادامه خونه تکونی با سرعت هر چه تمام تر آغاز شد و دیگه دیشب بیخیالش شدیم و رضایت دادیم ولی انصافا نهایت تلاشمون را کردیم و کارای جزیی موند که مهم نیس دیگه؛))

امسال به خودم امیدواری میدادم، آخرین خونه تکونی مجردیه و به خودم انرژی میدادم و واقعا خونه انشاالله برای مراسم ازدواج من خواهرا، آماده اس و تمیزکاریش آنچنان وقتی نمیبره:) خبری نیستااااا ولی باید دیگه خبری بشه

امسال پر بود از دلتنگی و کینه و کدورت تو خونه، پر بود از پیاده روی های تنهایی به وقتایی که کاملا کم می اوردم. اخرای سال پر بود از فیلم خریدن ها و فیلم دیدن ها. مشکلاتمون با پدر بارها به جای باریک رسید و باز استرس داریم چه خوابی واسه خراب کردن خونه و زندگیش داره!! اخه چند روز پیش حرف از نو ساختن خونه را کرد و یه دعوای لفظی طولانی پیش آمد!!!

خدایا اگه قراره دختری در کنار مردی خوشبخت بشه، مهر اون پسر را به دلش بنداز.. نه مثل من بشه که...

زور احساسات و عواطف به عقل نمیرسه:((

از موقع بیدار شدن تا الان که ساعت ۱۲ ظهره، مشغول نوشتن این پست بودم

خدایا شکرت بابت تمام داده ها و نداده هایت

سالی سرشار از سلامتی، شادی، عشق، معجزه، خیر، برکت، آرامش و خوشبختی برای همه آرزومندم.

برای آرامش من و از بین رفتن کینه بین من با بابام و خواهر کوچکم دعا کنید که بعد شش ماه دست از لجبازی و رفتارای بچه گانه اش بر داره!! دعا کنیم. برای وضع مالی همه و مهمتر از همه سلامتی همه انسان ها!! برای ازدواج و کار مناسب تمام جوانان و... بعدشم روزی منو خواهرام که ازدواج خوب واسه نجاتمون لازم و ضروریه. خدایا صبرمنو زیاد کن در برابر بد اخلاقیای خانواده ام و کمکم کن

* کامنت هاتون را خوندم ولی مجال پاسخ پیدا نکردم و تاییدشون میکنم با شرمندگی.. ببخشید. یه دنیا ممنونم از مهربانی و تبریکاتتونimageimage image

امسال واسه اولین بار تو زندگیم، یک روز رو با خواهری رفتیم بیرون و هیاهوی مردم موقع عید و نو شدن سال را نگاه کردیم.

یک شلوار لی آبی روشن و سارافون سبز واسه عیدم خریدم.

دیگه چیز خاصی یادم نمیاد که ثبت کنم ولی اگه تا شب یادم اومد، اضافه میکنم

خدانگهدار همگیimage

برچسب: نویسنده: مهتاب جعفری تاريخ: پنجشنبه 30 فروردين 1397 ساعت: 13:19

صفحه بندی