خرید بک لینک

هفته پیش پنجشنبه واسه اولین بار به خالم پیام دادم که دلم برا مامانم خیلی تنگ شده و این بغض لعنتی هیچ جوری ترکیده نمیشد و بهش گفتم اگه مامان بود این همه مشکل تو خونمون نبود و تحمل خیلی چیزها راحتتر می بود

جوابم را که داد؛

حرفایی زد که همش از سر دلتنگی اونم بود... با حرفاش بغضم ترکید و یک دفعه صدام بلند شد و گریه کردم، برای اینکه کسی نفهمه سریع رفتم تو حیاط و نیم ساعتی فقط گریه کردم... بدون اینکه متوجه بشم پنجره اتاق بازه و صدای گریه ام را بابا فهمیده

:(((

این روزا که همیشه غمگینم و حتی لبخند مهمان چند ثانیه ای صورتم نیس، به خدا میگم چطور دلت میاد که تا این حد غم را مهمون دلم کردی.. چطور دلت میاد اینقدر صدا زدنهام، التماس دعاهام از بقیه و غیره و غیره را نادید بگیری

خدایا میبینی که صورتم لاغر شده، منی که لاغر شدن صورتم فقط یکبار اتفاق افتاد اونم بخاطر پر کشیدن مامانی اونم نه به این حد

الان لپ هام چسبیده به استخوانهای صورتم و تغییرم کاملا مشهوده

همش از غمه، از رنجه از روزگاریه که نمیتونم ازش فرار کنم

از بعد عید جدی دنبال کارم و هر چی تلاش بوده و کردم و هیچ نتیجه ای نداشته ای... این کار در حال حاضرم واقعا روحم را فرسایش میداده و الان حتی بیشتر از قبل، میگم بیشتر چون باید قیافه نامزد سابقم را هر روز ببینم!!! بماند یک رئیس شمر داریم که هممون را بطریقی اذیت میکنه و منو را بیشتر از همه چون معتقده من حق خواهرش را خوردم و هر چند وقت یکبار سر موضوعی، یک زخمش باز میشه و باهام دعوا میکنه و بهم گیر میده و اوقات تلخی برام درست میکنه و هرگز نمیبخشمش!!!

ولی من قوی از حق خودم دفاع میکنم و مثل اون نمیزنم زیر گریه... چون اینقد درد دارم تو زندگیم که این توش صفره!!!!

دعا کنید منم تو این کار جز نیروهای تعدیل شده باشم و این دو هفته فقط برم سرکار!!!

نمی دونم، میتونید درک کنید اگه مامانی داشتم، اگه همسری و زندگی ای داشتم اگه خواهرام تو خونه نبودن و سر زندگی یا حتی کار، هرگز این کاری که یکساله میرم، ادامه نمیدادم فقط بخاطر اینکه بابام تو خونه یک دلیل دیگه برا سرکوفت کردن بهمون نداشته باشه و بهانه دستش ندم

کاری که فقط۴ ماه حقوق گرفتم اونم بمقدار کمتر از نصف حقوق اداره کاری!!!!حقوق ۸ ماهه را هم اگه شما دیدید ما هم خواهیم دید!!!

برچسب: نویسنده: مهتاب جعفری تاريخ: شنبه 27 خرداد 1396 ساعت: 16:16

صفحه بندی